
سنگ و سخت،ایستاده و ساکن،در حال،فرسودنم.دراز کشیده ام در اعماق باغچه ی خانه ی پدربزرگ،از پوستم علف و قاصدک روئیده است،بوی تعفنم خاک را خاکستر کرده است،از چشم هایم،تا حوض اشک و خون جریان دارد،کالبد ماهی ها پر از وحشت و استیصال شده است و پدر بزرگ دیگر در حیاط نمی شیند و از او فقط سایه ای مانده است،آنهم از امتداد درختی که با دست خودش کاشته بود.من دلتنگ شده ام،باغچه دلتنگ شده است،ماهی ها دلتنگ شده اند،هیچ کس به مهمانی ما نمی آید،خانه ما،تنها شده است و ساکنینش را تنها کرده است.u200bu200bu200bu200bu20...
ادامه مطلب
فیلم عجیبی بود،سراسر فروپاشی و رنج از دست دادن،آخر سر هم با یک استکان امید،بازمانده هارو پرت کرد تو یک فصل جدید از زندگی،ما هم که هاج و واج،غمگین موندیم کنج اتاق تا خاک بخوریم.کاش می شد مثل فیلما آدم میتونست فیلمنامه زندگیش رو دستکاری کنه. بخوانید...
ادامه مطلب