پدر،مرا در رودخانه یی، که از اشک هایم جاری ست،غرق کرده،همانطور، آنجا،سرگردان،معلق دست در دست باد،به آرامی می رقصم.انگشتانم خانه ی ماهی های مرده ،بی فکر و فراموش کار شده است،که خانه را گم کرده اند،مادر را گم کرده اند.در دهانم،درخت های رنج، رشد کرده اند،تنومند و پر از برگ و ریشه هایشان گلویم را گرفته اند،نفس که میکشم دسته گنجشک ها،در امتداد دست هایم، در آسمان،ابر می شوند.چشمانم،بیابان ست،پر از خاروخاشاک،متوهم و تشنه،همه عزیزان را در خود از پا در می آورد.
نامادری،حرف های نامربوط می زند،مانند بوی گندیدگی و فساد،با فضاحت،هوای خانه من را عفونی میکند و گورش راگم میکند،تا زمانی که دوباره ببینمش.
این روزها سرد و تلخ میگذرد،سینه ام عین ماهیتابه است،که از آتشی که در وجودم است داغ،داغ است،نشسته ام، سرحوصله،رنج و انزوا را تفت می دهم،خون دل را از فریزر در می آورم،همه را با هم قاطی میکنم،به آن یکمی خشم اضافه میکنم و با اکراه و ناراحتی آن را در حلق خود می ریزم،به اندازه ای که با دستانم می توانم نشان دهم،از هوش می روم.بعدش هم صبح مانند مادرم،دستانش را در میان موهایم میکشد.
از عشق و امید نگویید،که من این ها را به خوبی چشیده ام،آخرش همیشه تلخ است.
دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103