دیالکتیک تنهایی

خرید بک لینک

مانند درختی،که ریشه هایش، دور ،گلویش پیچیده شده است،فرو می روم و شاخه هایم،پنجه در خاک می کشند و مذبوحانه در حافظه جیرجیرک ها،صداهایی رمزآلود می شوم،تا یادگاران، خوش سفر غربت ،خرامان و آرام به آبی آسمان برسند.

دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 1:18

آقای صائب می فرمایند:بر سر گرفتهایم و سبکبار میرویم،کوه غمی که پشت فلک را شکسته است.ما هم،همینطور آقا.این مهربانی،برای من دردسر شده است،یکبار هم شده،اون زبان وامانده،را تکان بده،بگو نه، مرد.این روزها،این اصطلاح کنسل کردن،را زیاد می شنوم،بنظرم خیلی همه گیر و جنون آمیز دارد،گسترش پیدا میکند،آدم ها،با کوچک ترین ناملایمات،ناراحتی و متر و معیارهای غلط که بیشترشان را در شبکه های مجازی دیده و شنیده ام،همدیگر را حذف می کنند.بنظر من جامعه رادیکالی ما،به سرعت به سمت ابتذال و حماقت می رود و سوشیال مدیا،به شکل عجیبی در حال تولید خوراک های سمی و بی منطق برای از بین بردن،دغدغه ها و نیازهای واقعی ماست.من از زندگی در این دوره میترسم،شبیه ربات ها شدیم،هیچکس دیگر،حوصله ندارد،همه چیزها آماده و بی مزه هستند.امروز همکارم آقای میم میگفت،زندگیم را صرف کمک و تامین خانواده کرده ام،ولی هیچ وقت از من قدردانی نکرده اند،دیده نشده ام ،شنیده نشده ام احساس میکنم زندگی و پولم را باخت داده ام،بنظر من پول و عمری که برای خانواده خرج می شود،به هیچ عنوان باخت نمی شود. دیالکتیک تنهایی...ادامه مطلب

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 0:54

متاسف و غمگین و مردد هستم و در، این زندگانی را باید گل گرفت،احساس عقب موندن دارم،فکر میکنم دیرم شده است،اوضاع کثافتی هست.کاسه ای را که در حیاط گذاشته ام،پر از آب باران شده است،یک نفس سر میکشم،ابر می شوم،معلق می شوم،در خود می بارم،رودی می شوم،که به آسمان می ریزد و ستاره هایی را که مسیر را بلد نیستند، دزدکی با خود به خانه می آورم و در گلدان،پری می کارم،تا شب ها،نترسد.مچاله شده ام در میان آشپزخانه،سیب زمینی ها را سلاخی میکنم،اجاق گاز را به آتش می کشم،برای شکم،داستان های خوشمزه تعریف میکنم،با انگشتانم سفره میکشم،جانانی نان ندارد،دست میاندازم زیر کابینت ها،از گندم هایی که روییده است،خوشه ای را می چینم، در حلقم فرو میکنم.پی نوشت:تمام تاروپودم،گریه میکنند،جز چشمانم. دیالکتیک تنهایی...ادامه مطلب

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:16

در این چند سال،چند بار در خواب به یک روستا رفتم،نمیدانم کجاست،برای من واقعا عجیب هست،نمیدانم چه چیزی، آنجا مانده است،که به من تعلق دارد و مرا صدا می کند.این روزها هیچ احساس خاصی ندارم،غمگین بودنم،زجرآور نیست،خنده هایم تو خالی هستند،معاشرت هایم فقط محض از دست ندادن،تتمه آدم هایی ست که برایم مانده اند،غذاها را که میخورم طعم و بوی اش برایم مهم نیست،حرف ها را اکثر نشنیده میگیرم ولی جوری وانمود میکنم،انگار درک میکنم و برایم مهم هستند،کتاب هایم را دیگر نمیخوانم،فیلم هایم را نصف و نیمه رها میکنم،برای مادر دردودل نمیکنم،حتی با خودم،حرف نمیزنم.منتظرم،منتظر چه چیزی، نمیدانم.شام امشب آش بود،بی مزه و آبکی،ولی کسی اعتراض نکرد،چون نامادری،دو روزی ست،مادر ندارد،برایش غمگین نیستم،چون دوستش ندارم،اما امیدوارم خدا به او صبر بدهد.من هم بارها مادر خود را از دست دادم،وقتی با پدر دعوا میکرد،مرا کتک میزد و دق دلی اش را سر من خالی میکرد، وقتی از پدرم طلاق گرفت،ما را رها کرد،بی آنکه حتی از من خبری بگیرد،وقتی زنگ زدم با او صحبت کنم،گفت که پسری ندارد و مرا نمیشناسد،وووو.جمعه ها فکر و خیال را آزاد میگذارم،در خانه میچرخند،غذا میخورند،حمام می روند،لباس هایشان را می شورند و با هم صحبت میکنند و قبل از نیمه شب آن ها را دوباره می بلعم تا مرا آرام کنند. دیالکتیک تنهایی...ادامه مطلب

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:40

سنگ و سخت،ایستاده و ساکن،در حال،فرسودنم.دراز کشیده ام در اعماق باغچه ی خانه ی پدربزرگ،از پوستم علف و قاصدک روئیده است،بوی تعفنم خاک را خاکستر کرده است،از چشم هایم،تا حوض اشک و خون جریان دارد،کالبد ماهی ها پر از وحشت و استیصال شده است و پدر بزرگ دیگر در حیاط نمی شیند و از او فقط سایه ای مانده است،آنهم از امتداد درختی که با دست خودش کاشته بود.من دلتنگ شده ام،باغچه دلتنگ شده است،ماهی ها دلتنگ شده اند،هیچ کس به مهمانی ما نمی آید،خانه ما،تنها شده است و ساکنینش را تنها کرده است.شکوفه های یخ زده امیدواری،بر درخت پرتقال، مادربزرگ،زجرم می دهند،شیشه ها و آینه ها را با اسپری سیاه کرده ام،کف خانه گل های یاس مرده ریخته ام و شیشه مربای های خالی را با کرم های شب تاب پر کرده ام،بی حرف و بی اشتیاق اینجا خلوت کرده ام،از عالم و آدم در گریزم،حتی از دیدن تصویر خویش در آینه در هراسم.پی نوشت:ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟،من راهِ آشیان خود از یاد برده ام،یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن،با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!فریدون مشیری دیالکتیک تنهایی...ادامه مطلب

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1402 ساعت: 14:00

صفحه بندی