خرید بک لینک

(خواهر کوچکم میگفت برایم هندوانه بخر بهش گفتم تو که سیب دوست داشتی گفت یادم رفته بود هندوانه دوست دارم)

کاش من هم یادم می رفت که تو را دوست می داشتم، گاهی وقت ها دلم از بزرگ شدنم می گیرد.کاش کوچک تر بودم فهم من از زندگی در لحظه بود.

سازش با تاریکی حافظه ضعیف می خواهد وگرنه آب در هاون کوبیدن است. چگونه میتوان با نیستی در آمیخت وقتی هنوز هم در منافذ ذهن مان نورهایی کم سو از خاطرات خوب مانده است.

حماقت کلمات شاید آنجایی بود که وقتی گفتم دوستت ندارم،دوستت داشتم و با کلمه هایی بی هدف تمام تنت را سوراخ سوراخ کردم و به خود گفتم حق با من بود،نبود.

مرا ببخش که آرام قلب کوچکت را تراشیدم و درد کشیدنت را ندیدم و رنج هایت را مانند سایه های غریبه در کوچه های مجهول بی پروا فراموش کردم و تو مقصرترین مقصری شدی که هیچ تقصیری نداشتی چون تکبر من آنقدر تو را شکست که دیگر خرده هایت گواهی به ماندنت ندادند و یک روز که نرفتی و برنگشتی من منتظر آمدنت نشستم و تو در اتاق شاید تمام شده بودی و من باور به این نداشتم.

پی نوشت:

گاهی که می شکنم

آرام مچاله می شوم

هوا خاکستری می شود

برچسب: نویسنده: بنیامین کمالی تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 6:02

صفحه بندی