می ترسم دلنشینم از یاد برده باشمت،افتاده ام بر راهی که پایان ندارد.
آشکارا می خوانمت به خویش و در نهان می شکنم از حاصلی که میدانم و نمیدانم.
از درد در شیارهای تنم به خود می پیچم و مدام در خود فرو می روم.
مدارا کرده ام با همه چیز
سوخته ام و ساخته ام هنوز
روزی باید بگویی چرا؟
آن روز را به انتظارت نشسته ام
خداوند حواست پرت غمگین.
حال ما گریه ندارد
با ما حرف بزن
پی نوشت:
آسمان بی رنگ و عمیق
دهان پنجره از انتظار پر است
ماه خسته از حوض
خانه خموده و نعشه
ولی باغچه امید است
این خانه بی تاب چیست!
ترسم این است روزی
خانه بگذارد و برود
مقصد خالی ست
خیابان خالی ست
پاهایم در سیمان اندوه خشکیده است
رفتنت را خواهم دید
اینجا خواهم ماند.
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی