خرید بک لینک

می ترسم دلنشینم از یاد برده باشمت،افتاده ام بر راهی که پایان ندارد.

آشکارا می خوانمت به خویش و در نهان می شکنم از حاصلی که میدانم و نمیدانم.

از درد در شیارهای تنم به خود می پیچم و مدام در خود فرو می روم.

مدارا کرده ام با همه چیز

سوخته ام و ساخته ام هنوز

روزی باید بگویی چرا؟

آن روز را به انتظارت نشسته ام

خداوند حواست پرت غمگین.

حال ما گریه ندارد

با ما حرف بزن

پی نوشت:

آسمان بی رنگ و عمیق

دهان پنجره از انتظار پر است

ماه خسته از حوض

خانه خموده و نعشه

ولی باغچه امید است

این خانه بی تاب چیست!

ترسم این است روزی

خانه بگذارد و برود

مقصد خالی ست

خیابان خالی ست

پاهایم در سیمان اندوه خشکیده است

رفتنت را خواهم دید

اینجا خواهم ماند.

برچسب: نویسنده: بنیامین کمالی تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 6:02

صفحه بندی