خرید بک لینک

ملامت, خویش را هیچ وقت مضایقه نکرده ام و همیشه فرصتی برای رنجاندنم داشته ام و داشته اند.نه منتی و نه بهانه ای ندارم و فقط شرحی ست که ندامت را هر روز سر ساعت به من می خورانند تا برای خود چیزی نخواهم نازنینم.

قدم نمی زنم،شعر نمی خوانم،شعر نمی نویسم و با چشمانم مقابل نگاه مضطرب پنجره،دیوار می چینم.فراق چیز ساده ایست که انگار باغبانی فسرده، دلتنگی را به رنج پیونده داده است میوه های عجیبی که به وقت خزان می رسند.

در جنگل های غریب مه آلود با گرازهای گرسنه تا رستاخیز نورهای مبهم دویده ام و برای گوزن ها از سکوت حرف زده ام که چه اندازه جهان برایشان کوچک است وقتی از درد ناله می کنند و زندگی را غاری می فهمد که در قلب جنگل همیشه با چشمانی باز به هستی دهشتناک، تنها نگریسته است.

پی نوشت:

که سَر به سَر بدنم، دود است…

و نخ به نخ، دهنم دود است…

غمت؛ غلیظ ترین کام است

برچسب: نویسنده: بنیامین کمالی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:51

صفحه بندی