نابودی ناخواسته درست مثل بلند شدن از خواب با آلارم گوشی است سخت و جانکاه ،ولی چه می شود آدمیان ما را نفس زنان به سمت مرگ هل می دهند.در لذت بخش ترین لحظه های زندگیم از ابراز احساسم مضایقه کرده ام و قلبم تلنبار احساساتی ست که خود من هم فراموش کرده ام که برای چی بودند یا برای کی؟
زندگی در غربت سینه ام را به آتش کشیده و همه برایم غریبه شده اند و دیگر هیچ چیز مرا آرام نمی کند.ترکش آزار کسانی که مرا رنجاندند در کالبدم جا مانده بعضی وقت ها دمار از روزگار مغزم در می آورد.
تاریکی در رگ هایم ، راه را به سمت قلبم پیدا کرده است و حالا دربالاترین درجه ابتلا به زندگی هستم و زندگی وقتی نمی خواهیش از مرگ ترسناک تر است.شب که در بستر می خوابم به ستاره ها فکر می کنم که من تا بحال چند ستاره را فراموش کرده ام و چیزی بخاطر نمی آورم و همینطور آدم هایی که بخاطر نمی آورم، به خاطر نیارودن کسانی که دوست می داشته ای از دوست داشتن کسانی که تو را دوست نداشته اند هم ناگوارتر است.
تنم ناخدای بی باکی ست که دیگر از شکست خوردن نمی ترسد و ماحصل طوفان برایش چیز ساده ایست
آدمی یکبار از آن چیزی که بوده تغییر می کند دفعات بعدی فقط عمرش کوتاه می شود و بیشتر به سمت مرگ کشانده می شود.
بقول شفیعی کدکنی:
ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
پی نوشت:
آدمی که میخواهد حرف بزند
چطور سکوتش را بشکند؟
که بغضش را کسی نفهمد.
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی