از طایفه وداع هستم،محشور در مسیر باد1 جهان،به سمت و سویی که شاید به تو برسد،برای آخرین دیدار که ناتمام ماند، بخدا قسم هنوز هم آنجا ایستاده ام برای استحاله ی رویاها به واقعیتی که از تکلم بازمانده است.
پرطمطراق و مغرور، بر استمرار خویش در عزلت اصرار میکنم در حالی که تنم آکنده نیاز است،کاش میشد با چاقو سرم را می بریدم و در مکانی نامعلوم دفن میکردم خسته ام از دیدن و فکر کردن.
پی نوشت:
راستی امروز تولدمه ۲۹سالم شد یکسال دیگه زنده ام،میخوام تو این یکسال به معنی واقعی تو طبیعت دقت کنم.
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 23:18 توسط ماهور|
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی