
تنهایی تو تمام لحظات زندگیم با من بوده.همه جا.تو خونه و مدرسه ودانشگاه و سرکارم.راه فراری نیست عزیزتر از جانم
خسته بودم ..فکر میکردم با یک خواب شبانه همه چیز درست می شود ولی قضیه خیلی بیشتر از این حرفاست.به اندازه ی هزاران سال،خستگی و کسالت تو وجودم ته نشین شده بود. رازهای ناگفته و خاطرات پنهانیم بقدری دردناک بودند که حتی از بازگو کردن آن برای خود نیز وحشت داشتم چه برسد به دیگران.
دنبال چاره ام من بیچاره!
پی نوشت:
گفتم دری ز خلق ببندم
به روی خویش ...!
دردیست در دلم
که ز دیوار بگذرد ...
سعدی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کمالی