زمین و زمان مانند غبار روی کالبد نیمه جانم نشسته است و از هر چه می گویم بدنم درد میگیرد.سکوت طولانی مرا سخت پوسانده است و تمام چیزهایی که تا بحال فکر میکردم نمی توانم بدون آن ها زندگی کنم را از دست داده ام و ترسناکتر که، هنوز هم در این جهنم دره می لولم و این داستان سر دراز دارد. امید را آهسته و پر صدا از بینی ام بالا می کشم و چشمانم خسته شده اند از دیدن انتهای نیامدن ها مهربان ترینم و میدانم یک روز باید از شبیه دیگران نبودن دست بکشم و با نداشته هایم کنار بیایم و بقول فروغ سردم است و انگار که هیچ وقت گرم نخواهم شد و مانند مرده ای که توقع دوباره مردن دارد، بیهوده انتظار تو را کشیده ام.
توالی دردها در جان ها
امتداد ندایی عاجزانه
در سیر راهی کدر و زمخت
مرا به این فکر می برد
که سکوت آخرین ناجی ست.
دیالکتیک تنهایی...ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166