هر چند وقت یک بار می آیی و مرا آشفته میکنی،منظورت را نمی فهمم سرگردان غمگین من.
برایم می نویسی که دوستت دارم و من می دانم از سر تنهایی ست که یادم افتادی مهربان.
دوست داشتن که به اجبار نیست،من و تو جاهای زیادی برای رفتن داریم مشکل این است که جایی برای ماندن نداریم و مانند ابرها یک روز شاید دوباره به هم برسیم.
باران می بارد و درخت های عریان به عشق تو جوانه کرده اند
هوا هنوز هم از تو دلگیر است.
کوچه شاعر شده است و شعرهایش را در گوش عابران غریبه می خواند
کاج ها از بی کسی عاشق تیر برق ها شده اند
و کلاغ ها سالهاست ما را ترک کرده اند و رنگ آسمان شاید تعامل سیاه و خاکستری ست.
بیهوده رنج می کشیم و سقوط ستاره ها را در بریدگی های قلب های رنجورمان نمی بینیم.
نگاه نمی کنیم و صدا نمی کنیم و گوش نمی کنیم
زندگی آرام آرام دارد ،می میرد
که وجود ما پر از هیچ شده است.
پی نوشت:
بر هیچکس افسانه امیّد نخواندیم
عمریست همان بی کسی ماست کسِ ما
"بیدل"
دیالکتیک تنهایی...
ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 196