صبح تاریک

خرید بک لینک

هر چند وقت یک بار می آیی و مرا آشفته میکنی،منظورت را نمی فهمم سرگردان غمگین من.

برایم می نویسی که دوستت دارم و من می دانم از سر تنهایی ست که یادم افتادی مهربان.

دوست داشتن که به اجبار نیست،من و تو جاهای زیادی برای رفتن داریم مشکل این است که جایی برای ماندن نداریم و مانند ابرها یک روز شاید دوباره به هم برسیم.

باران می بارد و درخت های عریان به عشق تو جوانه کرده اند

هوا هنوز هم از تو دلگیر است.

کوچه شاعر شده است و شعرهایش را در گوش عابران غریبه می خواند

کاج ها از بی کسی عاشق تیر برق ها شده اند

و کلاغ ها سالهاست ما را ترک کرده اند و رنگ آسمان شاید تعامل سیاه و خاکستری ست.

بیهوده رنج می کشیم و سقوط ستاره ها را در بریدگی های قلب های رنجورمان نمی بینیم.

نگاه نمی کنیم و صدا نمی کنیم و گوش نمی کنیم

زندگی آرام آرام دارد ،می میرد

که وجود ما پر از هیچ شده است.

پی نوشت:

بر هیچکس افسانه امیّد نخواندیم
عمریست همان بی کسی ماست کسِ ما
"بیدل"

دیالکتیک تنهایی...

ما را در سایت دیالکتیک تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: شنبه 7 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:24

صفحه بندی